|
|
|
|
|
الهه ی سکوت ( شنبه 8/11/90 :: ساعت 9:48 صبح)
این تقاص کدامین گناه،کدام جمله ی خطا،کدام حرف نامربوط است که واژه هایم بایداینگونه درالتهاب نمازباران بخوانند؟ وآسمان که همیشه مظهرسخاوت بود دست هایش راباسماجت مشت کند وبخیل شود ازبخشیدن چندقطره باران عشق براین همه دل تشنه... دیگرچقدرعطش؟چقدرعطش لازم است تادل سنگت نرم شود آسمان...؟ یادت می آید آن شب بارانی را؟همان شبی که خط خطی کردم: غم هادارد دلم دراین شب بارانی آسمان دلش گرفته آسمان دلش آتش گرفته می سوزد ومی گرید ومی سازد امشب انگاری سازکرده سازش رابادل من می سوزم ومی گریم ومی سازم امشب به حرمت آن عشق بازی ها ببار آسمان...
نجوای 1:خط خطی از قلم خودم نجوای 2: أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ.... نجوای3 : توی لحظات آسمونی دل شکستگی تون دعام کنید.... نجوای 4:دلم بارون میخواد...دلم می خوادیه دل سیر بارون بگیرم وبارون بگریم...کی موافقه نمازبارون بخونیم؟
|
||
|
|
|
|
|
الهه ی سکوت ( پنج شنبه 29/10/90 :: ساعت 11:35 صبح)
تقویم روزشمار روزهای پاییزی ام که هیچ بهاری درآن گذرنمی کند پرشده ازروزهای خط خورده ی خالی اززندگی...ولی درهمه ی آن روزها چیزمشترک وغمگینی همچون ستاره ای ژرنور چشمک می زند:یکی یاد او و دیگری اشک های شبانه...چه روزهای تکراری بی رنگ وبی رویایی...سردوتاریک...حتی زمستانی هم ازآن گذرنمی کند تارنگ سپید دانه های زیبای برف چشمان پاییزی ام را نوازش کنرتا دمی بااو انس بگیرم وحسی جدید اززمستان یخ زده هم ازروزهایی خاکستری ام عبورکند تاشاید عشق رابا زمستان هم تنفس کرده باشم!آه...چه روزهایی ست.یکی پس ازدیگری درمرگ رویاهایشان عزادارند.رویاهای کوچک وبزرگی که باخیالی ابی جان میگیرند بانسیمی خاکستری جان می سپارند ومن هرروز مشکی پوش مرگ یکی ازرویاهای تازه متولدشده ام هستم که هنوز به آن فکرنکرده یاباید آن رابه آب بسپارم یابه دست نسیم،نسیمی که گویا برای همه خنک است ونشانه ای ازعاشق شدن اما برای من نسیم پاییزی نسیمی است سوزنده تراز آتش ...شچقدرسخت وزجر آوراست مسکوت و ویران شده گوشه ای نشستن وبه خاطرات غبارگرفته ی دیروز باحسرت نگاه کردن...چقدر ویران کننده است حتی نداشتن درخیال...آه...چه رویای به گل نشسته ای! چقدرخنده داراست!همه می گویند ویران کننده است خیال نداشتن اوحتی درخیال...پاک بودنش را می ستایم و نمی گذا رم حت درقاب خیالی خالی قلبم جای بگیرد...اوپاک تر وبزرگترازآن است که درقلب شیشه ای وقاب کوچک وخالی قلبم جای بگیرد.نه خودش،حتی تصویرش،حتی قاب چشمان رویایی اش...ومن دراوج...ومن دراوج پاییزی ترین ویرانی این دل روبه روی همه جای خالی ها تنها نشسته ام وتمام دلتنگی و ویرانی وکوچکی ام رادر یک بغض خلاصه کرده ام و مهری ازجنس سکوت باتمام قصاوت برآن زده ام و درگوشه ی دنج قلبم پنهان کرده ام تا نفهمد دوستش دارم تاهمچنان آرام زندگی کند...
نجوای 1:خط خطی از قلم مت عزیزم(زهراجون):دی :))) نجوای 2: أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ.... نجوای3 : توی لحظات آسمونی دل شکستگی تون دعام کنید.... نجوای 4:دلم بارون میخواد...دلم می خوادیه دل سیر بارون بگیرم وبارون بگریم...کی موافقه نمازبارون بخونیم؟ |
||
|
|
|
|
|
الهه ی سکوت ( چهارشنبه 28/10/90 :: ساعت 6:31 عصر)
نفست باران است ، دل من تشنه ی باریدن ابر ، دل بی چتر مرا میهمان کن.... نجوا:دلتنگم...خدایابارون بفرست
|
||
|
|
|
|
|
الهه ی سکوت ( دوشنبه 19/10/90 :: ساعت 10:11 عصر)
خندیدی و رفتی ودر خیال خامت که شکستی مرا خندیدم دردل و با خود گفتم تا بفهمی چه قمار بزرگی را به دلم باخته ای روزها مانده... ***تاهمان روز که چشم هوست بسته شود***
نجوای 1:خط خطی از قلم خودم نجوای 2: أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ.... نجوای3 : توی لحظات آسمونی دل شکستگی تون دعام کنید.... نجوای 4:دلم بارون میخواد...دلم می خوادیه دل سیر بارون بگیرم وبارون بگریم...کی موافقه نمازبارون بخونیم؟
|
||
|
|
|
|
|
الهه ی سکوت ( چهارشنبه 14/10/90 :: ساعت 11:42 عصر)
امشب منم وسیلی اشک ها،امشب منم وتازیانه های سرمای این غربت،امشب منم وضجه های دلی که به اسفناک ترین شکل ممکن،بابی رحمانه ترین جمله های یخ زده شکسته است.امشب منم وتردیدی نارنجی بین رفتن وماندن،بین بودن ونبودن.می دانی تردید وقتی تردید نارنجی رنگ شدیعنی چه؟...... گفته بودم دیگربرایت خط خطی نمی کنم،اما این خط خطی باهمه ی خط خطی هایم فرق دارد.آنقدرکه مطمئنم سرمای این قلم هوای دل سنگی توراهم یخبندان می کند.این بار خط خطی کردم تا باتو و باآینده ی باتو بودن اتمام حجت بکنم.من گذشتم،ازتو و ازهرچه که باتو می شد داشت گذشتم...درهمان شب پنج بعلاوه یک دی ماه،درهمان لحظه ای که بی خیال باجمله هابازی کردی وبازی ام دادی،اینجا خیلی چیزها شکست ونابود شد.مثل غرور،مثل زندگی،مثل زنده بودن،مثل تنفس کردنت،مثل .... مثل دوست داشتنت.این بار برایت عاشقانه خط خطی نمی کنم،بلکه همه ی عاشقانه هایت راخط خطی میکنم...وهمین برای توکه عادت نداری ازمن چ یزدیگری بشنوی بزرگترین مجازات است.یک نوع تبعید است.تبعید شدن به بیابانی که هیچ دوست داشتنی بوی واقعیت نخواهدداشت وهمه ی دوستت دارم ها طعم زهرآلود هوس داند. به اشک هایم نگاه نکن.این هااشک دلتنگی و دوری ازتو نیست.محض خا طرشکستن دل ناقابلم هم نیست.حتی برای سوزاندن روزهایم هم نیست.باورکن بخاطر این هانیست که همه ی این هاراگذاشتم به پای تاوانی که بایدبرای این عشق می دادم.اشک هایم فقط وفقط برای این است که راحت وساده یخ زدی قلمم را...تنها دلخوشی هم،تنهاهمدمم راگرفتی و دم نزدی... باگذشت همه ی این هاحتی نمی توانم جواب گرفتنت رابسپارم به دست روزگار،چون رحم ندارد ونمی خواهم روزی به امروز من برسی.خیالت اسوده!به خداهم واگذارت نکرده ام.می ترسم خدادلش به حال دل آتش گرفته ی من بسوزد وجوابی به توبدهد که دلت بسوزد وبیشتربسوزم...تورا فقط می سپارم به دست دل خودت!!!*آه* حسرت بارت رابرای روزهایی که داشتی وخودت سوزانی اش ازهمین حالامی شنوم.اما آن روز نه ازمن نشانی می یابی ونه ازروزهای مشترکمان... ***همه چیز به خاطره پیوست***تنها میگویم کاش قلمم راهم مانند روزهایم ودلم ودفتر خاطراتم وخیلی چیزهای دیگر آتش می زدی،نه اینکه...قلمم یخ زده... چه کسی می فهمد چه دردی دارد وقتی قلم یخ می زند؟ نجوای 1:خط خطی از قلم خودم نجوای 2: أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ.... نجوای3 : توی لحظات آسمونی دل شکستگی تون دعام کنید.... نجوای 4:دلم بارون میخواد...دلم می خوادیه دل سیر بارون بگیرم وبارون بگریم...
|
||
|
|
پست های اخیر
|
|