سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
ثانیه های خسته
   1   2      >

  • الهه ی سکوت ( چهارشنبه 27/2/91 :: ساعت 6:18 عصر)

    زندگی یعنی بی هیچ دغدغه ای به لبخند خواهر کوچکت بخندی


    زندگی یعنی اینکه چشم هایت برق بزند،به لب های خواهر کوچکت خیره شوی وبه شیرین زبانی اش باجان ودل گوش دهی و برای اشتباهاتش قهقهه بزنی


    زندگی یعنی همین که وقتی خواهر کوچکت از تو کمک می خواهد به او کمک کنی و فکرکنی که مهم ترین کار جهان را انجام داده ای


    زندگی یعنی همین که لباس کوچک عروس را به تن خواهر کوچکت کنی و موهایش را با گیره های رنگیش درست کنی  وبگویی حالا تو عروسی و اوچقدر درخیال خودش،خودش را میگیرد که حالا او عروس شده


    زندگی یعنی همین لحظه که خواهر کوچکت هنگام بیرون آمدن از خانه به تو بگوید:*آبجی کجا میری؟* تو بگویی:*میرم دانشگاه* واو بگوید *میری ارایشگاه*!!!!و تو ازخیر گفتن کلمه ی دانشگاه بگذر و بگویی *میرم مدرسه* وبعد اوتو را بدرقه کند و بگوید*برو تادیرت نشده.خانم معلمت دعوات میکنه هااااااا!:)به سلامت!مواظب خودت باش*...وتو حس کنی دعای *به سلامت او* انقدر قوی است که تو حتما سالم برخواهی گشت.


    زندگی یعنی همین لحظه که تو خواهر کوچک مریضت را ببوسی واوبه تو بگوید:آبجی بوسم نکن من سرماخورده ام.مریض میشی...!وتو تحریک شوی که او را محکم تر ببوسی


    زندگی یعنی همان لحظه که خواهر کوچکت گریان به تو پناه بیاورد وازتو بخواهد که حمایتش کنی و تو طوری رفتار کنی که نه دل بچه ی همسایه بشکند و هم خواهرت به خود ببالد که خواهر قویی مثل تو دارد:دی :)))


    زندگی یعنی همان لحظه که خواهر کوچکت حوصله اش سر رفته وکتابت را از دستت میکشد وفرار میکند تا تودنبالش کنی.وخنده اش درآن لحظه شیرین تریت آوای جهان است...


    زندگی یعنی همان لحظه که خواهر کوچکت برای آنکه حرصت را درآورد و باتو کل بیندازد تاتورا میبیند به تو بگوید:*آبجی خوراکی به تو نمیدم*یا تو را همراهش بیرون نمی برد....


    فدای آبجیم...


    1: أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ....



     


       نجوای2 : توی لحظات آسمونی دل شکستگی تون دعام کنید...



     


    سکوت نوشت:خداجونم،به خاطر زندگیم،بخاطر همه چی شکرت...یه خنده ی آبجیمو به دنیا نمیدم


     


    توضیح: عکس=تولد یک سالگی فاطمه


    به بهونه ی اینک 11خرداد تولدشه.3پرمیشه میره تو4




  • الهه ی سکوت ( سه شنبه 26/2/91 :: ساعت 8:0 عصر)

    ثانیه هایم به کدامین گناه محکوم به سکوت ابدی شده اند؟به کدامین گناه هرثانیه ی خسته ی روزهای خاکستری ِ من باید قرن ها طول بکشد؟من به کدامین گناه محکوم ام؟هیچ بویی از روزهایم به مشام نمی رسد،دیگر بوی لحظات ملتهب عشق لحظه هارا نوازش نمی کند...اینجا،این گوشه ِ دنج ِ تنهایی ِ بکر ِ من،حتی بوی تنفرومرگ نمی دهد...همه جارا گرد خاکستری ِ بی تفاوتی وابهام پوشانده است.انگار ابرها ساعت ها وشاید ماه ها وسال ها به جای باران،برف ِ بی خیالی برسر این ثانیه ها بارانده اند...


    من اینجا حیران وسرگردان،یخ زده ووحشت زده،با یک ابهام و ویک بغل علامت سوال بی جواب مابین گذشته و اینده ایستاده ام.گذشته که تکلیفش مشخص است!سوخت وخاکستر شد وسوزاند مرا و خاکسترکرد مرا بی آنکه خم به ابرو بیاورد.چه بازی ناعادلانه ای...گذشته سوخت ومن درتماشای این سوختن حساسیت عجیبی پیداکردم به یک یاد...


    گذشته سوخت و دردش آرام نگرفت و دودهای سیاهش را حواله ی آینده کرد و آینده غرق شد درابهام...


    ابهامی  که مرا می ترساند....از پاگذاشتن در روزهای بعد می ترساند...


    نه کوله باری ازگذشته برایم مانده و نه امیدی و آرزویی در آینده...همه چیز مبهم...ومن چقدر هراس عجیبی دارم برای پرده برداشتن از روزها و پاسخ دادن به آن علامت سوال ها...


    من در پشت پوسته ی ضخیم ومحکمی که برای خودم ساختم،دراین صورتکی که لبخند بر دهانش دوختم وچشم هایی که ستاره اویزانشان کردم تا برق بزند،هیچ نیستم و هیچ نمانده از من و هیچ نماینده برایم ...


    من در حال بازسازی بازسازی همه چیزهایی هستم که خراب شد...غرور،احساس،شخصیت...حتی شاید وجدان،حتی خودم:*الهه ی سکوت*...بازسازی هر یک ازاین ها چقدر طول می کشد؟چقدر طول میکشد تا تکه های یک غرور پیوند بخورد و التیام پیدا کند؟چقدر طول میکشد تا زخم یک احساس ترمیم پیدا کند...


    *من را از من نخواهید...*من احتیاج به فرصت دارم تا خودم را بازسازی کنم...


    کاش من دیگری بودم... می نشستم روبروی خودم سرتا پا گوش می شدم تا ببینم حرفِ حسابم چیست؟


    1: أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ....


       نجوای2 : توی لحظات آسمونی دل شکستگی تون دعام کنید...


    مضطر نوشت:دعام کنید خودمو پیداکنم...


    شرم نوشت:متن این پست تو دنیای مجازی یه عزیزی رو تو دنیای واقعیم رنجوند:(همین جا ازش معذرت میخوام:(


    ببخشم.باش؟




  • الهه ی سکوت ( دوشنبه 25/2/91 :: ساعت 10:50 عصر)

    قلمم دوباره یخ زده


    در زمانه ای که همه می گویند عصر،عصر  ِ تکنولوژی ست


    من هم به دکمه های کیبوردم پناه می آورم برای نوشتن چند خط حرف دل


    نمی دانم مشکل از من است یا از آسمان،ولی هوا عجیب نفس گیر شده...نفس هایم را عمیق میکشم تا اکسیژن سلول هایم را فراهم کنم،اما فقط دود نصیبم می شود...سلول هایم سرفه می کنند ومن...


    دلم می خواهد گوشه ای از آسمان رادر دستانم بگیرم و آن را قدری پایین بیاورم...دلم *نفس*میخواهد...


    دیگر نمی توانم پشت پنجره بایستم واز منظره ی روبه رو لذت ببرم...مشکل ازمن است یا پنجره کوچک شده...؟شاید هم منظره..


    دلم می خواهد یک کوله پشتی ام را جلویم بگذارم،وسایلم را بردارم،کوله بر پشت بروم...آنقدر بروم که دیگر هیچ کس نباشد...می خواهم بروم.واین تنها چیزی است که می دانم:*رفتن*


    دلم *رفتن* می خواهد تا خلوت کند با خودش...برود تا شاید بفهمد با خودش چندچند است!


    این روزها عجیب تنهایم...حتی اشک هم ترکم کرده است...من مانده ام بابغضی که نمی شکند و دل می شکند...


    این روزها عجیب دلتنگ کودکی ام....


     


    نجوای 1: أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ....


     



      نجوای2 : توی لحظات آسمونی دل شکستگی تون دعام کنید...


     


    مضطر نوشت:دعام کنید خودمو پیداکنم...


    توضیح:ببخشید پرت وپلانوشتم...پشت سیستمی بود.گفتم شاید عقده دل وا شود اما نشد...:(


     




  • الهه ی سکوت ( جمعه 22/2/91 :: ساعت 12:26 عصر)

    مادرم:


    ناتوان تراز آنم که بتوانم فداکاری هایت را بشمارم


    ویا توصیف کنم


    فقط میخواهم با آن دل دریایی ات


    مرا بخاطر همه بدی هایم ببخشی...


     


    می توانی؟


    روزت مبارک بهترینم


     


    نجوای 1: أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ....



      نجوای2 : توی لحظات آسمونی دل شکستگی تون دعام کنید...


     


    مضطر نوشت:دعام کنید...خیلی...




  • الهه ی سکوت ( دوشنبه 18/2/91 :: ساعت 10:23 صبح)

    پناه بگیرید


    ای مردم بی درد شهر


    امشب شهررا آب فرا خواهد گرفت


    از اشک چشم دلشکسته ای...


    پناه بگیرید تا آسوده بخوابید


    مثل همیشه که شما خوابیدید و با خواب های رنگیتان صبح کردید


    ومن...


    ومن تا صبح اشک هایم را شمردم تا ببینم هرشب چقدر سود رویشان می رود وزیاد میشوند...


    پناه بگیرید


    شمارا چه به آه دل یک دلشکسته....



     


    نجوای 1: أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ....


     


     


     


      نجوای2 : توی لحظات آسمونی دل شکستگی تون دعام کنید...


    مضطر نوشت:دعام کنید...خیلی...


     




       1   2      >

    پست های اخیر
    خواهرم...
    ابهام...
    بی هوا نوشت
    اسوه ی فداکاری
    ا ش ک...
    محبوبم،کفرنمی گویم
    [عناوین آرشیوشده]

    src='http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/153/458214/logo/JonbesheInternetiLeft2.js'>